blog*spot
-->

نورافکن

 


درباره وبلاگ



فرستادن نظرات
 


لينک ها



 


Designing By : ShivA

Powerd By : Blogger



 

   

 


Wednesday, March 22, 2006
می‌دونی... امشب حال عجیبی دارم. به‌گمونم هر شب حال عجیبی دارم. یادمه یکی دو سال پیش به این حالت می‌گفتم ؛بی تابی؛ و همه‌اش به‌طور غیر جدی تکرار می‌کردم ؛بی‌تابم!؛ الان هم بی‌تابم.
اما نه از نوع خوبش.
بعضی آدم‌ها خوب هستند. خیلی. یعنی باعث می‌شوند که آدم از خودش بپرسد ؛برای این چه نفعی دارد که این‌قدر خوب باشد؟!؛ اما هستش. بعضی آدم‌ها با یک حرف کوچک‌شان یک تغییر در روز یک نفر ایجاد می‌کنند هرچند که شاید خودشان هرگز نفهمند... با خودم فکر می‌کنم وقتی که هیچ اطمینانی وجود ندارد چرا خودت را به زحمت بیندازی؟!
یک چیزی در دلم دارد می‌جوشد.
یک مقاله‌ی خیلی طولانی رو نوشتم دیروز و امروز.
.
.
مسئله اینه که من خیلی اهمیت می‌دم خیلی فکر می‌کنم اما هیچ‌وقت، هیچ‌چیز از سطح بیرونی قضایا بالا نمی‌اید. مثل لوگوی wikisource که یک کوه یخ هست که زیرش یک عالمه یخ است و فقط یک‌ذره‌اش روی آب.
ای‌کاش یک‌ روز از خواب بیدار شم و متوجه شم که آدم تازه‌ای شده‌ام.
...
برای همین خوابم نمی‌برد.

 




Sunday, February 26, 2006

غم‌انگيزترين وجه اين ماجرا اين است که تمام روياهای‌ات نابود می‌شوند.
همه‌شان. دونه دونه‌شون رو ساخته بودم...
همیشه با خودم فکر می‌کنم که من در حال حاضر اوکی هستم، همه‌ی نگرانی‌ها به آینده، آن هم آینده‌‌ی دور و نامعلوم برمی‌گردد. آن‌وقت رویاپردازی می‌کنی که فکر کردن به آینده برای‌ات آسان‌تر شود... و یک‌ روز می‌بینی که همه‌شان نابود شده‌اند.

واقعا وقتی که خود اون ؛آینده؛ از راه می‌رسه زیاد سخت نیست تمام سختی توی این لحظاتی هست که نگران فرا رسیدن‌اش هستی.

 




Saturday, December 24, 2005

چه دليلي مي‌تونه داشته باشه که هزار بار به يه‌نفر بگي که يه کاريش ناراحت‌ات مي‌کنه و اون هم هزار بار قول بده که تکرار نکنه ولي هر دفعه بعد از گذشت کم‌تر از يک ساعت دوباره تکرارش ‌کنه؟
يعني واقعا چه دليلي مي‌تونه داشته باشه؟!
دلايلي که به‌ذهن من مي‌رسن:
الف. مي‌خواد لج‌ام رو دراره.
ب. مي‌خواد بهم بگه که حرف‌ام براش مهم نيست.
پ. مي‌خواد بهم بگه که دست از سرش بردارم.
ت. مي‌خواد بهم بگه که ناراحت شدن‌ام براش مهم نيست.
ث. يادش مي‌ره!؟
ج. مشکل داره.
چ. ...
اگر کسي چيزي به ذهن‌اش مي‌رسه بگه بهم.

 




Saturday, November 19, 2005

مبارک
یکی از همین روزها تولد سوم وبلاگم است.
شرم آور نیست که آدم نوشته ی تبریک سومین سالگرد وبلاگش با نوشته ی تبریک دومین سالگرد وبلاگش توی یه صفحه و با فاصله ی 8-9 تا پست از هم دیگه باشن؟

 




Sunday, November 06, 2005

855
اسم وبلاگم رو توي گوگل سرچ کردم و همون چند صفحه‌ي معدودي رو که اومد چک کردم... امشب خيلي دلم مي‌خواست يه تصويري از گذشته بگيرم.
تا حالا ۱۰۰۰ جور وبلاگ مختلف، ناشناس و غيرناشناس درست کردم ولي توي هيچ‌کدوم زياد ماندگار نشدم. هرکدوم رو سعي کردم با حالت جديدي شروع به نوشتن‌اش کنم و بعد از يه مدتي مي‌ديدم که دارم واسه وبلاگي که هيچ‌کس آدرس‌اش رو نداره نقش بازي مي‌کنم!
احساس مي‌کنم خارج از زمان و مکان وايساده‌ام...
همه‌ي روزها مثل هم‌اند. همه‌چيز جريان داره و اين براي من يعني اين‌که همه‌چيز متوقف شده.
توي اين وبلاگ خيلي با صداقت نوشتم. چون از روزي که شروع کردم تصويري توي ذهنم نبود که سعي کنم پياده کنم. شايدم بود... ولي خب شايد راحت‌ترين تصويري بود که مي‌تونستم پياده کنم.
انگار همه‌چيز اگه رمز و رازشون برداشته شه ديگه جذابيتي نداره. وقتي همه‌ي ته و توش رو بفهمي ديگه به‌درد نمي‌خوره.
با به‌نوعي حسرت به پارسال نگاه مي‌کنم.
با خودم فکر مي‌کنم از پارسال چه فرقي کردم؟
شايد فرق امسال با پارسال اينه که پارسال احساس مي‌کردم تو صف آدم‌ها قرار دارم و توي اون جريان هستم اما امسال احساس مي‌کنم بيرون‌اش وايسادم.
حالم در کل شايد مثل امسال بود اما حداقل... نمي‌دونم.
*

 




Monday, July 18, 2005

کسايي که داخل ايران هستن و به کتاب ۶ هري پاتر که پریروز دراومده -تا وقتي که ترجمه بشه- دسترسي ندارند مي‌تونن اون رو (به انگليسي) از اين‌جا داونلود کنن. از ديروز تا حالا هرچي سرچ کردم حتي فصل ۱اش رو روي نت پيدا نکردم بعد يهو ديدم اين وبلاگه يه جايي رو واسه داونلود کل کتاب پيدا کرده (که دستش درد نکنه.)
ورزن تقلبي هم نيست اطمينان از اين بابت حاصل شده‌است!

 




Saturday, July 09, 2005

why would anybody in their right mind block my stupid blog

 


خوابم نمي‌بره.
خوابم نمي‌بره.
خوابم نمي‌بره.
خوابم نمي‌بره.
خوابم نمي‌بره.
خوابم نمي‌بره.
خوابم نمي‌بره.
خوابم نمي‌بره.
خوابم نمی‌بره.
خوابم نمی‌بره.
خوابم نمي‌بره.
خوابم نمي‌بره.
خوابم نمي‌بره.
خوابم نمي‌بره.
خوابم نمي‌بره.
خوابم نمي‌بره.
خوابم نمي‌بره.
خوابم نمي‌بره.
خوابم نمي‌بره.
خوابم نمی‌بره.
خوابم نمی‌بره.
خوابم نمي‌بره.
هه. هرچیزی غیر از این جمله نوشته بودم رو پاک کردم.
امن‌تره این‌جوری.

 




Friday, April 22, 2005

ولادیمیر لنین تولدت مبارک! + اون کس دیگه ای که در این روز به دنیا اومده.
.
.

.
خیلی دپ می شم گاهی اوقات. بعد نیاز دارم که یک جوری ابراز وجود کنم. به طرق احمقانه ای. مثلا توی یک آی دی یاهو گمنام که چهار نفر همه ش addاش دارن available می شم و هر دیقه status عوض می کنم. وبلاگی رو که هیچ کی نمی خونه آپدیت می کنم. اون یکی وبلاگی رو که دیگه هیچکی نمی خونه هم آپدیت می کنم! تولد کسی رو که زنده نیست تبریک می گم و تولد کسی که زنده هست هم طوری تبریک می گم که هرگز نفهمه.
و اون وقت حس می کنم خودم رو به اندازه ی کافی به دنیا نشون داده ام.
.
.
غمناک .. نه؟!

 




Monday, January 24, 2005

راستي چرا اين جا تموم شد؟
.
خب دليل اصليش اين بود که تصميم گرفتم ديگه اين جا ننويسم.
ولي خيلي مسخره‌ست که يه وبلاگ اين طوري ساکن بمونه...
يعني آدم خجالت مي‌کشه!
حداقل بايد پاکش کرد يا يه خدافظي خشک و خالي کرد.
.
هممم دوران اينترنت بازي {شدييييد!} ديگه فک کنم تموم شده.
پرونده‌‌ي ارکات‌مون هم بسته شد از اون جا که چند روز پيش که خيلي وقتمو گرفته بود يهو ديونه شدم و با وجود اين که با وسوسه ي terminate کردن خودم مبارزه کردم نشد هيچ کاري نکنم و رفتم پسورد ام رو عوض کردم و يه چيزي گذاشتم که خودم هم يادم نمونه! يعني همين جوري کليدهاي کيبرد رو فشار دادم..!
بعد حالا هرچي فرم فراموشي رو پر مي کنم جواب نمي ده... :(
با اکانت يکي ديگه مي رم باز P:
.
.
زندگي... مي‌گذره.
فرقي نکرده.
نمي‌دونم.
وقت بيشتر تلف مي‌کنم!!!
امروز سر کلاس ورزش يه فرمي داشتيم پر مي‌کرديم و يکي از سوالاش بود که آيا دلتون مي‌خواد خوشحالي خود را افزايش دهيد؟ (؟!!!!)
بعد بغل دستيم خيلي معمولي گفت اگه از اين هم خوش حال تر بشم که مي ترکم!!
خيلي حسوديم شد.
يعني من هيچ وقت نمي تونم اين طوري حرف بزنم..
.
چه مي‌دونم.
الان خيلي به نظرم بي‌ربطه اين‌جا نوشتم.

 


ههه! من خسته ترين آدم دنيا هستم!! D:
.